شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )
393
سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )
مىداده ياى چى ، يده چى ، جده چى مىناميدند . در تاريخ فخر الدّين مباركشاه ( چاپ راس 42 ) آمده است كه : دو سنگ ديگر است كه آن را هم بر شكل چليپا بسازند و با يكديگر وصل كنند و در صحرا بر سر چوبى كنند و به خون زنى كه زجه شده باشد بيالايند و مشت آب براندازند ، در وقت ژاله باريدن گيرد و رعدهاى سهمناك زند . و اگر در اين ميان كفچهء آتش براندازند صاعقهء هول پيدا آيد و رخش افتادن گيرد . تا آن سنگها فرو نگيرند و نشويند آن صاعقه كم نگردد . و بيشتر جاودان استاد را اين سنگها بباشد . كاترمر در حواشى قسمتى از جامع التّواريخ كه خود طبع نموده است شرحى بسيار مفيد در اين خصوص نوشته و اغلب مواضعى را كه ذكرى از اين مسأله دران شده است جمع نموده ( ص 428 تا 455 ) - از حاشيهء مرحوم قزوينى بر جهانگشاى ج 1 ص 152 ، و حاشيهء مستر بويل بر ترجمهء انگليسى آن كتاب ص 193 اقتباس شد . حاشيهء مرحوم محمّد شفيع لاهورى بر مطلع السّعدين ص 1020 نيز ديده شود . جيمز فريزر در كتاب شاخ زرين Golden Bough ( ج 1 ص 244 و ما بعد ) در باب تصرّفات جادوگران در هوا و آوردن برف و باران به انواع وسايل و بخصوص اين عمل مغولان كه سنگ پازهر را به شاخهء بيد مجنونى بسته در آب خالص قرار مىدهند و بدان افسون و عزيمت مىخوانند ، بتفصيل هر چه تمامتر بحث كرده است ( اين فصل اخير را در صفحهء 305 و 306 آورده است و مستر بويل در حاشيهء سابق الذكر خود به آن اشاره كرده است ) . نيز رجوع شود بمجلّهء يغما سال اوّل ص 312 تا 313 و سال دوم ص 140 . 269 / 12 ، كلماتى كه بنده بين دو قلّاب اضافه كردهام گويا لازم نباشد ،